...................
CafeeeBlog
...................
ادامه فعالیت این وبلاگ به کافه بلاگ انتقال یافته است...
با تشکر بابک مینقی
بَیل اویکی توپلانتی / گروه داستان نویسی بَیل
...................
CafeeeBlog
...................
ادامه فعالیت این وبلاگ به کافه بلاگ انتقال یافته است...
با تشکر بابک مینقی
غلامحسین ساعدی (گوهر مراد) روز سه شنبه ۲۴ دی ماه ۱۳۱۴ از پدری علی اصغر نام و مادر طیبه نام در تبریز به دنیا آمد. در سال 1322 وارد دبستان بدر و در سال ۱۳۲۹ وارد دبیرستان منصور شد. در سال ۱۳۳۰ همزمان با نهضت ملی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. طی سال های بعد مسوولیت انتشار روزنامه های فریاد، صعود و جوانان آذربایجان را برعهده گرفت و مقالات و داستان هایی در این سه روزنامه و همچنین " دانش آموز" چاپ تهران منتشر کرد. بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به مدت دو ماه مخفی شد و در شهریور ماه این سال دستگیر و چند ماهی در زندان به سر برد. در سال ۱۳۳۴ وارد دانشکده پزشکی تبریز شد و سال بعد همکاری خود با مجله سخن آغاز کرد. در این سال داستان مرغ انجیر و پیگمالیون، داستان و نمایشنامه را در تبریز منتشر ساخت. در سال ۱۳۳۶ داستان خانه های شهرری را در تبریز و نمایشنامه لیلاج ها را در مجله سخن منتشر کرد. در سال بعد و پس از آشنایی با صمد بهرنگی ، بهروز دهقانی ، مفتون امینی ، کاظم سعادتی و مناف ملکی، جنبش های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز را رهبری نمود. در این سال داستان کوتاه شکایت و نمایشنامه غیوران شب را نوشت. طی سال های بعد تا زمان فارغ التحصیلی در سال ۱۳۴۰ نمایشنامه های سایه های شبانه ، کاربافک ها در سنگر و سفر مرد خسته را نوشت و منتشر ساخت. در سال ۱۳۴۱ راهی تهران شد تا خدمت سربازی اش را صورت سرباز صفر آغاز کند. در این زمان چند داستان کوتاه درباره زندگی سربازی نوشت. در همین سال به همراه برادرش دکتر علی اکبر یک مطب شبانه روزی افتتاح کرد و با کتاب هفته و مجله آرش همکاری نمود. آشنایی و دوستی با احمد شاملو، جلال آل احمد، پرویز ناتل خانلری، رضا براهنی، محمود آزاد تهرانی، سیروس طاهباز، رضا سیدحسینی، بهمن فرسی، به آذین، اسماعیلی شاهرودی و جمال میرصادقی حاصل این دوره بود.
در سال های بعد تک نگاری ایلخچی ، خیاو یا مشکین شهر، هشت داستان پیوسته عزاداران بیل، نمایشنامه های چوب بدست های ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، داستان بلند مقتل، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، مجموعه داستان واهمه های بی نام و نشان، نمایشنامه آی بی کلاه، آی باکلاه را منتشر ساخت.
ساعدی در سال ۱۳۴۶ به همراه جلال آل احمد، رضا براهنی و سیروس طاهباز برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات با دولت وقت به مذاکره نشست. در همین سال وبه دنبال این اقدام هسته اصلی کانون نویسندگان شکل گرفت.انتشار داستان ترس و لرز، تک نگاری قراداغ، رمان توپ، نمایشنامه پرواربندان، جانشین، فیلمنامه گاو در سال های بین ۱۳۴۶ تا ۱۳۵۳ صورت گرفت.
در سال ۱۳۵۳ با همکاری نویسندگان صاحب نام آن زمان، مجله الفباء را منتشر کرد. در همین سال در حین تهیه تک نگاری شهرک های نوبنیاد توسط ساواک دستگیر و به زندان قزل قلعه و بعد اوین منتقل شد و یک سال در سلول انفرادی شکنجه شد.
پس از آزادی از زندان سه داستان گورو گهواره، فیلمنامه عافیتگاه ، داستان کلاته نان، را نوشت و در سال ۱۳۵۷ به دعوت انجمن قلم امریکا روانه این کشور شد که سخنرانی های متعددی در این کشور انجام داد. در اوایل زمستان سال این سال به ایران بازگشت.در اواخر سال ۱۳۶۰ راهی پاریس شد و همچنین در این سال با خانم بدری لنکرانی ازدواج کرد.طی سال های ۶۱ – ۱۳۶۴ در پاریس اقدام به انتشار مجله الفباد کرد و چند نمایشنامه و فیلمنامه و داستان نیز نوشت.غلامحسین ساعدی در روز دوم آذرماه ۱۳۶۴ در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز و در کنار صادق هدایت آرام گرفت. این شماره نشریه الکترونیکی بیل یادنامه ای است از او و کتاب عزاداران بیل . قصه ششم از کتاب داستان عزاداران بیل همراه با یدداشتی از جلال آل احمد بر این کتاب که از مجموعه آثار او انتخاب شده است همراه با مقالاتی از علی اکبر ساعدی / علیرضا سیف الدینی / حمید بخشمند و یادداشتی درباره سوسن آبادی طراح روی جلد بعضی از کتابهای ساعدی بخشی از نوشته های شماره دوم بیل هستند . بابک مینقی ۱۰ دی ۸۶
دمدمه هاي غروب بود كه مشدي جبار وارد بيل شد، بيلي ها در ميدانچه ي پشت خانه ي مشدي صفر نشسته بودند دور هم و گپ مي زدند.
كدخدا تا مشدي جبار را ديد گفت: « ياالله مشد جبار. سفر به خير. تو شهر چه خبر بود؟ »
مشدي جبار گفت: « تو شهر خبري نبود. هيچ خبر نبود. »
مشدي بابا گفت: « پا پياده اومدي؟ ...
« عزاداران بيل » سوغات دوم است از يك سفر. سوغات اول « ايلخچي » بود. « گوهرمراد » كه روزگاري آرزويي بود دور از دسترس - و بعد كتابي شد ( از لاهيجي - شاگرد ملاصدرا ) - حالا بدل شده به نويسنده سرتق و كنجكاوي - مدام در جستجو - كه آرام و طبيبانه و گاهي هم شاعرانه مي نويسند. « ايلخچي » يك گزارش باليني بود. اما « عزادران بيل » ...
شتاب کردم که آفتاب بیاید، نیامد (خطاببه پروانهها- براهنی)
غلامحسین ساعدی را خودم به دلیل دلبستگی ام به قصه ،به خصوص قصههای ایرانی، کشف کردم. کم سن وسال بودم ،اما ویترین کتابفروشی های زادگاهم، تبریز،ساحتی بود که دربرابرشان،مانندکسی که سحرشده باشد،خشکم می زد؛انگارکه باانگشتک افسونگری ازدور.خیالم اما ،هربار،تنوره می کشید وغولی می شدتا من را به آرزوی سه گانه ام برساند...
دكتر غلامحسين ساعدي، روانپزشك، داستاننويس و نمايشنامهنويس ايراني در دي ماه سال هزار و سيصد و چهارده در شهر تبريزبه دنيا آمد. او دومين فرزند خانوادة فقير كارمند اداره دارايي تبريز بود. غلامحسين تحصيلات ابتدايي را در دبستان «بدر» و دورةمتوسطه را در دبيرستانهاي «منصور» و «حكمت» به پايان رساند و در همين دوران دست ...
دوّم آذر مصادف است با سالروزِ مرگِ شاخص ترين چهره ى ادبياتِ داستانى ونمايشى ايران: دكتر غلامحسين ساعدى ( گوهر مراد ). ساعدى در بيست وچهارم دى ماهِ ۱۳۱۴ خورشيدى در تبريز چشم به جهان گشود و دردوّمِ آذرِ ۱۳۶۴ در پاريس بر اثر خونريزى داخلى درگذشت.
فاصله ى اين تولّد و مرگ را حتى پنجاه سال هم پُر نمى كند ...